رومئو و ژولیت

نمایشنامه رومئو و ژولیت 👇👇

قهرمانان این نمایشنامه دختر و پسری از دو خانواده بزرگ و رقیب در شهر  ورونا هستند که با یکدیگر دشمنی و اختلاف دیرینه دارند. رومئو که از خاندان مونتگیو است، به امید ملاقات با رزالین، دختری که رومئو دلباخته اش شده، به ضیافت لرد کپیولت می‌رود؛ آنجاست که رومئو ژولیت دختر لرد کپیولت را ملاقات می‌کند و رزالین را فراموش می‌نماید.

رومئو و ژولیت پس از نخستین شب عشق ورزی، در تلاش برای رسیدن به یکدیگر به بن‌بست می‌رسند. در این میانه خانواده‌های آن دو که کینه‌ای دیرینه از هم دارند، آتش اختلافاتشان بالا می‌گیرد و رومئو ناخواسته باعث مرگ تیبالت از خانواده کپیولت می‌شود و کار را بدتر می‌کند. حاکم ورونا دستور می‌دهد که رومئو شهر را ترک کند. ژولیت که از یک سو غم دوری از رومئو و از سوی دیگر غم از دست رفتن تیبالت قلبش را می‌فشارد، سخت اندوهگین می‌شود. خانواده ژولیت که از ازدواج مخفیانه او با رومئو که با وساطت لارنس راهب صورت گرفته بی خبر اند، ژولیت را به این امر می‌کنند که با خواستگارش، کنت پاریسازدواج کند. ژولیت نزد لانس راهب می‌رود و از او چاره جویی می‌کند. لارنس به ژولیت مایعی را می‌دهد که با مصرف آن ۴۲ ساعت به خوابی مرگ گونه فرو خواهد رفت؛ پیش‌بینی لارنس این است که خانواده ژولیت به تصور این که دخترشان مرده، او را در مقبره خانوادگی قرار خواهند داد و در این میانه لارنس این فرصت را خواهد داشت که قاصدی را نزد رومئو بفرستد و او را به ورونا بخواند تا همراه ژولیت -که در نهایت از خواب مرگ گونه بر خواهد خاست- به مکان امنی بروند.

ژولیت ناامید از تحقق عشقش و با هدف تنبیه و هشدار دیگران، مایعی را که لارنس به او داده می‌نوشد که مدتی او را همچون مرده‌ای به خواب عمیقی فرومی‌برد. خبر مرگ ژولیت در شهر می‌پیچد و مجلسی که برای ازدواج ژولیت با کنت پاریس برپا شده بود، به مجلس عزا بدل می‌شود. در همین اثنا نقشه لارنس برای ارسال خبر برای رومئو ناکام می‌ماند؛ زیرا، جان که راهب دیگری است پیش از آن که بتواند پیغام را به رومئو برساند در خانه‌ای که نوعی بیماری مسری در آن شیوع یافته و به امر حاکم قرنطینه شده گرفتار می‌شود.

رومئو بی خبر از همه جا خبر نادرست مرگ ژولیت را از مستخدمش، بالتازار، دریافت می‌کند و پس از آن که سمی را از یک داروساز می‌خرد رهسپار ورونا می‌شود. رومئوی دل‌شکسته و بی‌خبر، برای حضور در کنار پیکر ژولیت که در انتظار برگزاری مراسم تدفین، در کلیسا گذاشته شده حاضر می‌شود و در آن جا با کنت پاریس که برای گذاشتن گل بر مزار ژولیت آمده در گیر می‌شود و او را به قتل می‌رساند. رومئو جسد پاریس را به داخل مقبره کپیولت‌ها می‌کشاند و در آن جا با پیکر ظاهراً بیجان معشوقش روبرو می‌شود. رومئو سم را می‌خورد و در دم جان می‌دهد. دیری نمی‌گذرد که چهل و دو ساعت پایان یافته و ژولیت از خواب بر می‌خیزد و چون با جسد بیجان رومئو روبرو می‌شود، با خنجر رومئو به زندگی اش پایان می‌دهد. لرد مونتگیو، لرد کپیولت و حاکم ورونا سر صحنه حاضر می‌شوند و لارنس راهب کل ماجرا را برای آن‌ها توضیح می‌دهد. حاکم که با جسد کنت پاریس که از خویشاوندانش است روبرو شده با یادآوری این که دشمنی دو خاندان مسبب این اتفاقات بوده لرد مونتگیو و لرد کپیولت را سرزنش می‌کند؛ آن دو که سخت اندوهگین اند سرانجام با یکدیگر دست دوستی می‌دهند و نفرت دیرینه دو خاندان با مرگ رومئو و ژولیت پایان می‌یابد.

🍁🍁🍁🍁🍁🍁

یادآوری:رومئو و ژولیت تراژدی نوشته‌شده توسط ویلیام شکسپیردر اوایل کار اوست که در مورد دو عاشق ناکام است که در نهایت مرگ پایان کارشان می‌شود. این نمایشنامه یکی از محبوب‌ترین نمایشنامه‌های شکسپیر در زمان حیاتش می‌باشد و در کنار هملت یکی از نمایشنامه‌هایی است که بر روی پرده رفته‌است. امروزه از شخصیت‌های اصلی داستان به‌عنوان عاشقان آرمانی یاد می‌شود.💓💓

 

تنهایی...

هیچکس با من نیست

 

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس می خوانم

چه غریبانه شبی است

شب تنهایی من..🕊💔

 

🍁🍁سهراب سپهری🍁🍁

مناجات مجنون...

يک شبی مجنون نمازش را شکـست   

بــی وضـو در کـوچه ليـلا نشسـت

عشق آن شب مست مستش کــرده ‌بود

فـــارغ از جــام الستـش کــرده بود

سجــده ای زد بــر لـب درگــاه او

پُـــر ز لـيلا شــد دل پــــر آه او

گفت يارب از چه خوارم کــرده‌ای

بــر صليب عـشق، دارم کـرده‌ای

جــام ليلا را بـه دستــم داده‌ای

ونـدر اين بازی، شکستــم داده‌ای

نشتــر عشقـش به جانم می زنی

دردم از ليــلاسـت، آنـم مـی زنی

خسته ام زين عشق، دل خونم نکن

مـن که مجـنونم، تـو مجنـونم نکن

مــرد اين بازيچه، ديگر نيستم

اين تو و ليـلای تو... من نيستم

گفت: ای ديـوانه ، ليلايت منم

در رگ پنـهان و پيدايت منم

سالها بــا جـور ليـلا ساختی

مـن کنـارت بودم و نشناختی

عشق ليلا ، در دلت انـداختم

صد قمار عشق، يکجا باختم

كردمـت آواره‌ی صـحرا، نشـد

گفتم عاقل می شوی اما، نشـد

سوختم در حسرت يك « يا ربت »

غيــر ليــلا بـر نيامد، از لبـت

روز و شب او را صدا كردی ولی

ديدم امشب با مــنی، گفتم بلی

مطمئن بودم به من سـر می زنی

بر حـريم خانه ام در مــی زنی

حال؛ اين ليلا، كه خوارت كرده بود

درس عشقش بی قرارت كرده بود

مــرد راهش باش تا شاهت كنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

🍁🍁🍁🍁🍁

🌹نظامی گنجوی🌹

👈این شعر زیبا رو به فریبای عزیزم تقدیم میکنم👉

موفقیت..

🍁هر آنچه آدمی احساس یا به روشنی مجسم کند بر ذهن نیمه هشیار اثر می‌گذارد و مو به مو در صحنه زندگی ظاهر می‌شود.

🍁جز تردید و هراس، هیچ چیز نمی‌تواند میان انسان و بزرگترین آرمانها یا مرادهای دلش فاصله ایجاد کند.

🍁اصولاً هر مرضی حاصل ذهنی ناآرام است.

🍁شر زاییده خیالات نادرست آدمی است و حاصل اعتقاد به دو قدرت:خیر و شر به جای اعتقاد به یک قدرت یعنی خدا.

🍁تنها آن چیزهایی را به خود جذب می‌کنید که بی‌نهایت به آن می‌اندیشید.

🍁جائی هست که غیر از تو هیچ‌کس نمی‌تواند آن را پر کند و کاری هست که غیر از تو هیچ‌کس نمی‌تواند آن را انجام دهد.

 

 

زیبا سازی وبلاگ

 

یادآوری:این جملات گزیده ای کوتاه از کتاب آموزنده

👈 چهار اثر از فلورانس اسکاول شین👉 

میباشد که توصیه میکنم حتما تهیه و مطالعه کنید.ژانر این کتاب هم روانشناسی و موفقیت هست🌹🌹

اجابت..

قادر مطلق تنها خداست

 

پس فقط از او بخواهید 

تا هرآنچه را که میخواهید در بهترین حالت به شما عطا کند زیرا این حق الهی شماست..

و دائماً شکرگزار او باشید🌹🌹🌹

 

🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊

 

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

( اُدعونی اَستَجِب لکُم)

 

زن..

👇👇👇👇

 

به نظرمن احمقانه است که زنها می خواهند مساوی مردها باشند
آنها خیلی بالاترند و همیشه بوده اند
هر چیزی که به یک زن بدهی، او بهترش را به شما تحویل می دهد

اگر به او یک اسپرم بدهی، او یک بچه تحویلت می دهد
اگر به او یک ساختمان بدهی، او یک خانه تحویلت می دهد
اگر به او مواد غذایی بدهی، غذای آماده تحویلت می دهد

اگر به او یک لبخند بدهی، او همه قلبش را به تو می دهد
هر آنچه را که به او می دهی، اوچند برابرش می کند

پس در مقابل هم، آماده باش که اگر بهش آشغالی بدی، یک تن آشغال تحویلت بده!

🍁🍁🍁ویلیام گلدینگ

آسیمه سر...

آسیمه سر رسیدی

 

از غربت بیابان

دل خسته دیدمت در آوار خیس باران

 

وامانده در تبی گنگ

ناگه به من رسیدی

 

من خود شکسته از خود ،در فصل ناامیدی

 

در برکه دو چشمت، نه گریه و نه خنده

گم کرده راه شب را

سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق،هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم

 

من با تو خو گرفتم

از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود ،تا این ترانه گفتم

 

در خلوت سرایم ،یکباره پر کشیدی

آنگاه ای پرنده ،بار دگر پریدی

 

من ره به خلوت عشق ،هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم...

🎶🎵♩🎶🎵🎵🎶♩🎵🎶♩

ترانه بسیار زیبای آسیمه سر 

با صدای جاودان محمد اصفهانی

شاعر:اکبر آزاد 🌹🌹🌹🌹

 

 

 

تو آمدی..

🍁🍁🍁
تو آمدی
و بی آنکه بدانی
خدا با تو برای من
یک بغل شعر نگفته فرستاد ...
حالا بنشین و تماشا کن
چگونه آیه آیه
کتاب رسالت تو را خواهم سرود
پیامبر از همه جا بی خبر من!
🍁🍁🍁🍁
مرحوم افشین‌ یداللهی ‌

 

کــوچـــه ....

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

🍁🍁🍁فریدون مشیری

آهای خبر دار...

آهای خبردار، مستی یا هشیار 

 

خوابی یا بیدار، خوابی یا بیدار

تو شب سیاه، تو شب تاریک

از چپ و از راست، از دور و از نزدیک

یه نفر داره، جار میزنه جار

آهای غمی که، مثل یه بختک

رو سینه‌ ی من، شده‌ ای آوار

از گلوی من، دستاتُ بردار

دستاتُ بردار، از گلوی من

از گلوی من، دستاتُ بردار

کوچه‌ های شهر، پُرِ ولگرده

دل پُرِ درده، شب پر مَرد و پُرِ نامرده

آهای خبردار، آهای خبردار

باغ داریم تا باغ، یکی غرق گل

یکی پُرِ خار

مرد داریم تا مرد

یکی سَرِ کار، یکی سَرِ بار

آهای خبردار،یکی سَرِ دار

توی کوچه‌ ها

یه نسیم رفته، پیِ ولگردی

توی باغچه ‌ها

پاییز اومده، پی نامردی

توی آسمون، ماهُ دق میده

ماهُ دق میده، دردِ بی دردی

پاییز اومده

پاییز اومده، پی نامردی

یه نسیم رفته، پی ولگردی

تو شب سیاه، تو شب تاریک

از چپ و از راست، از دور و نزدیک

یه نفر داره، جار میزنه جار

آهای غمی که،مثل یه بختک

رو سینه‌ ی من، شده‌ ای آوار

از گلوی من، دستاتُ بردار

دستاتُ بردار،از گلوی من

از گلوی من، دستاتُ بردار

دستاتُ بردار، از گلوی من

🎶🎵♩🎶♩🎶🎵

ترانه: رگ خواب 

شعر از حسین منزوی🌹

با صدای جاودان همایون شجریان❤🌹❤

یکی را دوست دارم...

يکي را دوست دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم شايد
بخواند از نگاه من
که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم
ولي افسوس او گل را
به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به کوي او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد
يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقي جست
که قاصد را ميان ره بسوزانيد
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
يکي را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند..😔

 

 

 

 

 

🌹فريدون مشيري🌹

کویر...

کویرم یه کویر خشک و تنها

 

کویر هم صحبتش باد و سرابه

کویر رویای دریا تو سرش نیست

پای قصه م بشین حالم خرابه

دریغ از یه جوونه توو وجودم

تموم ریشه هام بی برگ و باره

از اشک های خودم سینه م ترک خورد

تنم از دور شبیه شوره زاره

نه کوهی دورمه تا کم میارم

بهش تکیه کنم آروم بگیرم

نه دریا دورمه تا غرق من شه

نه ساحل میشم اونجوری بمیرم

جوون بودم شبییه جنگلایی

که الان سر راهت رو گرفتن

سر راهت تموم جنگلا سوخت

تا چشمات رنگ دریا رو ببینن

یه شب بغضم گرفت فکرت منو برد

از اون شب با خیالت همنشینم

با این حالی که امشب توو سرم هست

محاله صبح فردا رو ببینم

یه شب چشمامو بستم خواب دیدم

داره بارون میاد از ابر مرده

یه روز چشمامو وا کردم نبودی

دیدم سیل اومده دنیامو برده

تو رویای یه دریا توو سرت بود

دلم دریا شد و رفتی ندیدی

تو رفتی رد بارون و بگیری

تو رفتی و به دریا نرسیدی

کسی از خلوتم چیزی ندیده

کویر از خلوتش بیرون نمیره

کویر رویای دریا توو سرش نیست

کویر تا آخر قصه کویره

نه کوهی دورمه تا کم میارم

بهش تکیه کنم آروم بگیرم

نه دریا دورمه تا غرق من شه

نه ساحل میشم اونجوری بمیرم...

 

💔💔💔💔💔💔💔

ترانه سرا:محسن یگانه

 

پرسه...

🍁🍁

 

 بارونو دوست دارم هنوز

چون تـو رو یـادم میـاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چـتـر و سـرپناه
وقـتی که حـرفای دلم
ﺟـا میـگیـرن توی یه آه

🌧🌧
شـونه به شـونه میـرفتیم
من و تو . تو ﺟشن بارون
حاﻻ تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

🌧🌧🌧
بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه ی پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

 🌧🌧🌧🌧

شـونه به شـونه میـرفتیم
من و تو ، تو ﺟشن بارون
حاﻻ تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون..

 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

یادآوری:ترانه پرسه با صدای سیاوش قمیشی

ترانه سرا:یغما گلرویی🌹

 

 

بوسه..

پشت خرمن های گندم، لای بازو های بید

آفتاب زرد کم کم رو نهفت 

بر سر گیسوی گندم زار ها

بوسه ی بدرود تابستان شکفت 

از تو بود ای چشمه ی جوشان تابستان گرم

گر به هر سو، خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید

از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید.......

این همه شهد و شکر از سینه ی پر شور توست

در دل ذرات هستی نور توست

مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست.....

راستی را، بوسه ی تو، بوسه ی بدرود بود؟

بسته شد آغوش تابستان؟

                         خدایا، زود بود!

 

🕊فریدون مشیری🕊

اهواز....

ستــــــــــــــــاره ها نهفــــتم،در آسمـــان ابـــری

 

دلــــم گرفته ای دوســــت،هوای گریـــه با من

 

غم بود کوه،دل بــــــود کــــاه

 

اینم از اول مهر.ماه شکوفایی و تعلیم.آخه چرا باید اینجوری بشه که بترسی پات رو بیرون خونه بذاری!آخه سربازا و مردم چه گناهی کردن که باید تاوان ظلم و ستم شما مزدورا  رو بدن؟!!

فقط میتونم بگم متاسفم بخاطر این همه بی عدالتی  و بی مهری و بی انصافی.

بخدا این حق مردم نیست..

خدا نگذره ازتون😔😔😔

 

به خانواده های داغدار شهدای امروز اهواز تسلیت میگم.امیدوارم خدای عزیزم به خانواده هاشون صبر جمیل عنایت کنه 🌹🌹🌹🌹🕊🕊🕊🕊🌹🌹